میخوام بنویسم اما نمیدونم چجوری٬ نمیدونم از کجا شروع کنم ٬ نمیدونم چجوری تعریف کنم ...
شایدم میدونم٬ اما فقط میترسم که آخرش به کجا میرسه٬ کجا میخواد تموم بشه ... و کجا میخوام تموم کنم !
دیشب به آسمون سیاه خیره شده بودم و مونده بودم که این آسمون چقدر قشنگه و چقدر مهربونه !
> هر دفعه یکی از این دنیا جدا میشه یه ستاره هم از آسمون جدا میشه <
با خودم فکر میکردم که ستاره از آسمون جدا میشه و کجا میره؟
اثلا چجوری دلشون میاد که از آسمون جدا بشن؟
آسمونی که دستهای مهربونش یه دنیا آرامش میده ... آسمونی که دلش برای اون همه ستاره و ماه به اون بزرگی جا داره ...
یهو به ماه و ستاره ها حسودیم شد !!!
من اگه میتونستم شبها تو رختخواب گرم و نرم آسمون بخوابم دیگه هیچی از این دنیا نمیخواستم ... خودم و آسمون خودم !!!
حیف ...
بیخیال آسمون میشم ... چون نمیتونم بهش برسم ٬ مثل خیلی چیزای دیگه که نمیتونم بهشون برسم...
یاد دل خودم میفتم ... دل منم به اندازه دل آسمون بزرگه؟
من که چیزی نمیتونم توش ببینم ... خالیه خالیه ... هیچ و پوچ !!
آتیش چته؟ چرا انقدر سرد شدی؟
بیخیال دلم میشم ... !
به دورورم نگاه میکنم ٬ هیچی سر جای خودش نیست ... اینجا شکل اتاق من نیست !
اتاق من چه شکلیه؟
همچی دور خودش میچرخه و یکی از تو دلم فریاد میکشه ... کاش میتونستم پرتش کنم ٬ حوصله غرغرشو ندارم !
دیگه نمینویسم ... انگاری خیلی بهم ریختست ... شاید نفهمی چی میگم ٬ چون خودمم نمیفهمم !!

|