در ساختمانهای این شهر غریب ... با هر زجه آسمان دل کوچکم میلرزد گریه های بیتابش ... وجودم را خالی از خشکی میکند گمونم خداوند بدجوردلش گرفته است و خشمگین است ... اشکهایش چرکی انسانهارو برای مدتی از چشمانم دور میکند !
رادیو ها جیغ و فریاد میکشند ؛ از خانه خارج نشوید... این طوفان به آدمهای بی گناه هم رحم نمیکند ؛!!!
منتظر میمانم ... منتظر...
|