<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[.: آوای آتش آبی :.]]></title>
		<link>http://4tish.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[... بشنو از این دل خسته من ...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[کجاست]]></title>
					<link>http://4tish.blogsky.com/1386/11/08/post-73/</link>
					<description><![CDATA[جان به جان آمده جانانه کجاست<br><br>گم شده راه دلم، خانه و کاشانه کجاست<br><br>صوت و آواز چه شد،بادهء گلگونه کجا<br><br>بزم یاران چه شده،خندهء مستانه کجاست<br><br>گل به چه عشوه کند،بلبل شوریده چه شد<br><br>شمع جان سوخت و آخر شد و پروانه کجاست<br><br>شوق لیلی مطلب شور و صفا رفته به باد<br><br>عشق مجنون چه شده عاشق دیوانه کجاست<br><br>آدمیزاد کجا رفته پری چهره چه شد<br><br>حق کجا رفته و افسانه کجاست<br><br>جشن نوروز مجو جشن سده رفته ز یاد<br><br>مهرگان را مطلب مجلس شاهانه کجاست<br><br>جستجو از چه کنی عهد و وفا نیست دگر<br><br>عهد و پیمان و وفا همت مردانه کجاست]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 17:53:56 GMT</pubDate>
					<comments>http://4tish.blogsky.com/Comments.bs?PostID=73</comments>
          <guid>http://4tish.blogsky.com/1386/11/08/post-73/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[...]]></title>
					<link>http://4tish.blogsky.com/1386/09/21/post-72/</link>
					<description><![CDATA[این روزها کمتر چیزی است که مرا به اندازه شکست دادن و خرد کردن تو خوشحال کند! وقتی که میبینم برایم دام پهن میکنی و آن گوشه کنارها، ساده و مظلومانه می ایستی و منتظر میمانی که مرا افتاده در دام خویش - یا شاید خویشتن - ببینی نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم! وقتی تو را در کوچه های خلوت زندگی ام حس میکنم که مصمم میشوی همان ثانیه های کوتاه را نیز از من بگیری به حقارت تو بیش از پیش پی میبرم. بگذار اعتراف صادقانه ای بکنم که حتی اگر نگذاری من اعتراف خواهم کرد! تو را چه به اجازه دادن یا ندادن؟!!<br>آری! کمی تا قسمتی باهوشی!  خودت را درکنار و همراه من نشان میدهی اما مدتهاست که میشناسمت! نیستی آنچه که مینمایی! شاید درک حقیقت تو - که البته بی شک حقی در آن نیست بلکه آنچه هست تنها واقعیت وجود توست - برای من مشکل باشد اما خوب میدانم هرچه هستی در مقابل آنچه که برایش روز و شب نقشه میکشی و دانه میپاشی ناتوانی! حضورت را گاه چنان حس میکنم که گویی میخواهی مرا در آغوش بگیری! و من با چشمهایی بسته و دستانی باز آماده میشوم تا آتشی که در قلبم میفکنی را به جان بخرم و با تو نرد عشق بریزم! چشم طمع به جام رنگین شراب نابی که در سینه ام دارم میدوزی. خواب از خویش میگیری و بر من میبخشی! اما چه باطل خیال میکنی که در خیال منی! شاید گاهی برایت تک بیت غفلت سروده باشم اما اگر بدانی شاه بیت غزلهای من برای کیست از حسادت میمیری! بمیر!<br>ای فرزند آدم! آیا با تو عهد نکردیم که شیطان را نپرستی که همانا او برای تو دشمن آشکاری است؟!این روزها وقتی نماز میخوانم و از همنشینی با چون تو نارفیقی به خدا پناه میبرم، وقتی چشم از آنچه نمیباید، برمیدارم، وقتی جدا میشوم از آنچه تو میخواهی بدان بپیوندم، وقتی نغمه های دعا را با چشمان ترم زمزمه میکنم آتش حضورت را عجیب حس میکنم! انگار که میخواهی من را چنان بسوزانی که از این یک مشت خاک، جز خاکستر نماند... ولی چه زود گلستان میشود این شعله های تا ابد پوشالی.<br>.<br>.<br>.<br>]]></description>
					<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 21:31:51 GMT</pubDate>
					<comments>http://4tish.blogsky.com/Comments.bs?PostID=72</comments>
          <guid>http://4tish.blogsky.com/1386/09/21/post-72/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[...]]></title>
					<link>http://4tish.blogsky.com/1386/07/22/post-71/</link>
					<description><![CDATA[<B>
<P align=left><IMG alt="" hspace=0 src="http://www.istockphoto.com/file_thumbview_approve/119680/2/istockphoto_119680_prison.jpg" align=baseline border=0><BR><FONT color=#ffffff>Life is a prison<BR>Oh God let me out<BR>No one to listen<BR>To hear when you shout<BR><BR>Climb the walls of insanity<BR>Ride the waves of despair<BR>If you fall it doesn’t matter<BR>There's no one to care<BR><BR>Used to wish for a window<BR>To see birds, trees and sky<BR>But you're better without one<BR>Stops you aiming too high<BR><BR>Watching freedom is painful<BR>For those locked away<BR>Seeing joy, love and happiness<BR>Another price that you pay<BR><BR>Strong is good, weak is bad<BR>Be it false, be it true<BR>Your mind makes the choice<BR>And enforces it too<BR><BR>Cell walls built by society<BR>With rules to adhere<BR>If you breach the acceptable<BR>You had better beware<BR><BR>Hide the pain, carry on<BR>Routine is the key<BR>Don't let on that you're not<BR>What you're pretending to be<BR><BR>Lock it all up inside you<BR>How badly that bodes<BR>Look out for that one day<BR>When it all just explodes<BR><BR>Leaving naught but a shell<BR>Base functionality too<BR>But killing all else<BR>That was uniquely you</FONT></P></B>]]></description>
					<pubDate>Sun, 14 Oct 2007 13:04:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://4tish.blogsky.com/Comments.bs?PostID=71</comments>
          <guid>http://4tish.blogsky.com/1386/07/22/post-71/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خبر]]></title>
					<link>http://4tish.blogsky.com/1386/05/30/post-69/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT color=#ffffff>در ساختمانهای این شهر غریب ... با هر&nbsp;زجه آسمان دل کوچکم میلرزد<BR>گریه های بیتابش ... وجودم را خالی از خشکی میکند<BR>گمونم خداوند بدجوردلش گرفته است و خشمگین است ... اشکهایش چرکی انسانهارو برای مدتی از چشمانم دور میکند !</FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff>رادیو ها جیغ و فریاد میکشند ؛ از خانه خارج نشوید... این طوفان به آدمهای بی گناه هم رحم نمیکند ؛!!!</FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff>منتظر میمانم ... <BR>منتظر...<BR></FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 21 Aug 2007 09:28:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://4tish.blogsky.com/Comments.bs?PostID=69</comments>
          <guid>http://4tish.blogsky.com/1386/05/30/post-69/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[به یادگارنوشتم خطی ز دلتنگی ...]]></title>
					<link>http://4tish.blogsky.com/1386/05/12/post-68/</link>
					<description><![CDATA[<STRONG>
<P><FONT color=#ffffff></FONT>&nbsp;</P>
<P><FONT color=#ffffff></FONT>&nbsp;</P>
<P><FONT color=#ffffff><IMG alt="checkmate !" hspace=0 src="http://farm1.static.flickr.com/168/381408505_6f342efc34.jpg?v=0" align=baseline border=0></FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff></FONT>&nbsp;</P>
<P><FONT color=#ffffff>حالا که فکرش را می کنم می بینم :<BR></FONT><FONT color=#ffffff><STRONG>عشق من یک بازی یک نفره بود .<BR></STRONG><STRONG>چهار فصلش را می گویم .</STRONG></FONT></P>
<P><STRONG><FONT color=#ffffff>توی هرم تابستان رخوت بعد از ظهر هایش&nbsp;&nbsp;...<BR></FONT></STRONG><FONT color=#ffffff><STRONG>میان خش خش برگها و بارش مداوم باران بر&nbsp;روی موهای ابریشمی من وقتی که از عشق تب داشتم....<BR></STRONG><STRONG>وقتی که برف یکریز می بارید و من پشت شیشه روی( های) خودم درشت می نوشتم ((دوستت </STRONG><STRONG>دارم عاشقیت بی سبب))...</STRONG></FONT></P>
<P><STRONG><FONT color=#ffffff>عشق من یک بازی یک نفره بود مثل لی لی کردن توی حیاط تابستان وقتی که همه خوابند وسط </FONT></STRONG><FONT color=#ffffff><STRONG>چسبناکی هوا . خودم سنگ می انداختم خودم می پریدم و خودم می باختم...<BR></STRONG><STRONG>عشق من&nbsp;یک بازی یک نفره بود وقتی که فهمیدند که عاشقم همین تو با رفتارت ، با حرفهای پر از کنایه </STRONG><STRONG>ات&nbsp;توی تنهایی تنها ترم می گذاشتی&nbsp; ، تنها ماندم ، تنها از این روزگار بی پیر سیلی خوردم ، تنهایی&nbsp;</STRONG><STRONG>اشک توی چشمهایم&nbsp;جمع شد و یکهو فرو ریخت ، تنهایی درد کشیدم ، تنهایی از ترس&nbsp;دلم از هم&nbsp;</STRONG><STRONG>پاشید، و تنهایی صدایم در نیامد چون عاشقت بودم...</STRONG></FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff><STRONG>عشق من&nbsp;یک بازی یک نفره بود یادت که هست&nbsp; که گاهی آنقدر حالت خوش&nbsp;بود که من به صدایت دل </STRONG><STRONG>خوش می کردم وبعد یکهو به رفتنهای طولانیت بی تاب و زخم خورده..</STRONG></FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff><STRONG>راستی که عشق من به تو&nbsp;راه رفتن روی آتش بود&nbsp; و گم شدن توی دود و سوختن میان بازیمان که&nbsp;</STRONG><STRONG>اسمش را عشق گذاشتیم... بوی سوختگی گوشت تنم را هیچ فهمیدی؟</STRONG></FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff><STRONG>عشق من به تو یک بازی یک نفره بود که تو از سر&nbsp;لجبازی که هیچ به سن و سالت نمی آمد ۲ یا۳ </STRONG><STRONG>نفره اش کردی و این دیگر بازی نبود کثافتی بود که با زبان بی زبانی حالیم کردی اگر تو را می خوا</STRONG><STRONG>هم آن را هم باید بخواهم و...</STRONG></FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff><STRONG>و من میان این آتش بازی دلخراش تو روی شیشه های شکسته راه رفتم با سری از تاج تیغ میان&nbsp;</STRONG><STRONG>آتشی که&nbsp;با تو&nbsp;به پا کرده بودم&nbsp;و ...</STRONG></FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff><STRONG>روی تیغ و شیشه با تاجی از خار و میان آتش و پوشت انداختن هر روزه می توانستم تحمل کنم&nbsp;&nbsp;&nbsp;</STRONG><STRONG>ولی تقسیم دلبستگی آنچنان&nbsp;عمیق را &nbsp;با تمام آتش بازیهایش و سوختنش را با هم بازی دوم و&nbsp;</STRONG><STRONG>سوم و شراکتی تو بگو چگونه تن می دادم&nbsp;باورش&nbsp;امروز برای خودم هم دشوار است و...</STRONG></FONT></P>
<P><FONT color=#ffffff><STRONG>و امروز با خود خودم نجوا می کنم&nbsp;، نه کلنجار می روم&nbsp;، دعوا می کنم&nbsp;... آتنا&nbsp;چند بار راه را به </STRONG><STRONG>اشتباه&nbsp;رفتی؟ چند بار فرو رفتی و چند بار قلبت را کف دستت گذاشتی و تا ته خط دویدی ...چند بار </STRONG><STRONG>سوختی و حتی بوی سوختنت&nbsp;مشام هیچ کس را نیازرد توی خودت&nbsp;تهی شدی و دل خوشی ها</STRONG><STRONG>یت را به خط و ربطی از او و غالب اوقات به ناز و کرشمهای که خودت هرگز نداشته ای به جان و دل </STRONG><STRONG>خریدی با هر سازش رقصیدی اگر چه رقص نمی دانستی با هر اخمی دلت هزار بار لرزید که نکند </STRONG><STRONG>برود و تنهاتر شوی با هر بی خبری نیمه عمر شدی و با هر&nbsp;بار رفتنش تکه ای از دلت را کند و با&nbsp;</STRONG><STRONG>خود برد که برد ...</STRONG></FONT></P>
<P><STRONG><FONT color=#ffffff>و عشق توی سرنوشت من نبود حتی یک نفره بازی کردنش مثال زندگی که همه تکنفره می بازیم...</FONT></STRONG></P>
<P><FONT color=#ffffff>ولی اونی که باخت من نبودم...&nbsp;&nbsp;انتهای قصه همین بود<FONT size=5> تو مات شدی !!!!</FONT></FONT></P>
<P><FONT size=4>&nbsp;</FONT></P>
<P>&nbsp;</P></STRONG>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Aug 2007 22:47:56 GMT</pubDate>
					<comments>http://4tish.blogsky.com/Comments.bs?PostID=68</comments>
          <guid>http://4tish.blogsky.com/1386/05/12/post-68/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
