بهمن 1386
Ô í Ï Ó   Ì
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
ÂÑÔíæ
ÈÑÇí ÚÖæíÊ ÏÑ ÎÈÑäÇãå Çíä æÈáǐ äÇã ˜ÇÑÈÑí ÎæÏ ÏÑ ÓíÓÊã Èáǐ ÇÓ˜Çí ÑÇ æÇÑÏ ˜äíÏ
äÇã ˜ÇÑÈÑí
ÊÚÏÇÏ ÈÇÒÏíϘääϐÇä : 42350


Powered by BlogSky.com

ÚäÇæíä ÂÎÑíä íÇÏÏÇÔÊ åÇ

KHODAEI


مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386
کجاست
جان به جان آمده جانانه کجاست

گم شده راه دلم، خانه و کاشانه کجاست

صوت و آواز چه شد،بادهء گلگونه کجا

بزم یاران چه شده،خندهء مستانه کجاست

گل به چه عشوه کند،بلبل شوریده چه شد

شمع جان سوخت و آخر شد و پروانه کجاست

شوق لیلی مطلب شور و صفا رفته به باد

عشق مجنون چه شده عاشق دیوانه کجاست

آدمیزاد کجا رفته پری چهره چه شد

حق کجا رفته و افسانه کجاست

جشن نوروز مجو جشن سده رفته ز یاد

مهرگان را مطلب مجلس شاهانه کجاست

جستجو از چه کنی عهد و وفا نیست دگر

عهد و پیمان و وفا همت مردانه کجاست

چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386
...
این روزها کمتر چیزی است که مرا به اندازه شکست دادن و خرد کردن تو خوشحال کند! وقتی که میبینم برایم دام پهن میکنی و آن گوشه کنارها، ساده و مظلومانه می ایستی و منتظر میمانی که مرا افتاده در دام خویش - یا شاید خویشتن - ببینی نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم! وقتی تو را در کوچه های خلوت زندگی ام حس میکنم که مصمم میشوی همان ثانیه های کوتاه را نیز از من بگیری به حقارت تو بیش از پیش پی میبرم. بگذار اعتراف صادقانه ای بکنم که حتی اگر نگذاری من اعتراف خواهم کرد! تو را چه به اجازه دادن یا ندادن؟!!
آری! کمی تا قسمتی باهوشی! خودت را درکنار و همراه من نشان میدهی اما مدتهاست که میشناسمت! نیستی آنچه که مینمایی! شاید درک حقیقت تو - که البته بی شک حقی در آن نیست بلکه آنچه هست تنها واقعیت وجود توست - برای من مشکل باشد اما خوب میدانم هرچه هستی در مقابل آنچه که برایش روز و شب نقشه میکشی و دانه میپاشی ناتوانی! حضورت را گاه چنان حس میکنم که گویی میخواهی مرا در آغوش بگیری! و من با چشمهایی بسته و دستانی باز آماده میشوم تا آتشی که در قلبم میفکنی را به جان بخرم و با تو نرد عشق بریزم! چشم طمع به جام رنگین شراب نابی که در سینه ام دارم میدوزی. خواب از خویش میگیری و بر من میبخشی! اما چه باطل خیال میکنی که در خیال منی! شاید گاهی برایت تک بیت غفلت سروده باشم اما اگر بدانی شاه بیت غزلهای من برای کیست از حسادت میمیری! بمیر!
ای فرزند آدم! آیا با تو عهد نکردیم که شیطان را نپرستی که همانا او برای تو دشمن آشکاری است؟!این روزها وقتی نماز میخوانم و از همنشینی با چون تو نارفیقی به خدا پناه میبرم، وقتی چشم از آنچه نمیباید، برمیدارم، وقتی جدا میشوم از آنچه تو میخواهی بدان بپیوندم، وقتی نغمه های دعا را با چشمان ترم زمزمه میکنم آتش حضورت را عجیب حس میکنم! انگار که میخواهی من را چنان بسوزانی که از این یک مشت خاک، جز خاکستر نماند... ولی چه زود گلستان میشود این شعله های تا ابد پوشالی.
.
.
.

یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386
...


Life is a prison
Oh God let me out
No one to listen
To hear when you shout

Climb the walls of insanity
Ride the waves of despair
If you fall it doesn’t matter
There's no one to care

Used to wish for a window
To see birds, trees and sky
But you're better without one
Stops you aiming too high

Watching freedom is painful
For those locked away
Seeing joy, love and happiness
Another price that you pay

Strong is good, weak is bad
Be it false, be it true
Your mind makes the choice
And enforces it too

Cell walls built by society
With rules to adhere
If you breach the acceptable
You had better beware

Hide the pain, carry on
Routine is the key
Don't let on that you're not
What you're pretending to be

Lock it all up inside you
How badly that bodes
Look out for that one day
When it all just explodes

Leaving naught but a shell
Base functionality too
But killing all else
That was uniquely you


سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386
خبر

در ساختمانهای این شهر غریب ... با هر زجه آسمان دل کوچکم میلرزد
گریه های بیتابش ... وجودم را خالی از خشکی میکند
گمونم خداوند بدجوردلش گرفته است و خشمگین است ... اشکهایش چرکی انسانهارو برای مدتی از چشمانم دور میکند !

رادیو ها جیغ و فریاد میکشند ؛ از خانه خارج نشوید... این طوفان به آدمهای بی گناه هم رحم نمیکند ؛!!!

منتظر میمانم ...
منتظر...


جمعه 12 مرداد ماه سال 1386
به یادگارنوشتم خطی ز دلتنگی ...

 

 

checkmate !

 

حالا که فکرش را می کنم می بینم :
عشق من یک بازی یک نفره بود .
چهار فصلش را می گویم .

توی هرم تابستان رخوت بعد از ظهر هایش  ...
میان خش خش برگها و بارش مداوم باران بر روی موهای ابریشمی من وقتی که از عشق تب داشتم....
وقتی که برف یکریز می بارید و من پشت شیشه روی( های) خودم درشت می نوشتم ((دوستت دارم عاشقیت بی سبب))...

عشق من یک بازی یک نفره بود مثل لی لی کردن توی حیاط تابستان وقتی که همه خوابند وسط چسبناکی هوا . خودم سنگ می انداختم خودم می پریدم و خودم می باختم...
عشق من یک بازی یک نفره بود وقتی که فهمیدند که عاشقم همین تو با رفتارت ، با حرفهای پر از کنایه ات توی تنهایی تنها ترم می گذاشتی  ، تنها ماندم ، تنها از این روزگار بی پیر سیلی خوردم ، تنهایی اشک توی چشمهایم جمع شد و یکهو فرو ریخت ، تنهایی درد کشیدم ، تنهایی از ترس دلم از هم پاشید، و تنهایی صدایم در نیامد چون عاشقت بودم...

عشق من یک بازی یک نفره بود یادت که هست  که گاهی آنقدر حالت خوش بود که من به صدایت دل خوش می کردم وبعد یکهو به رفتنهای طولانیت بی تاب و زخم خورده..

راستی که عشق من به تو راه رفتن روی آتش بود  و گم شدن توی دود و سوختن میان بازیمان که اسمش را عشق گذاشتیم... بوی سوختگی گوشت تنم را هیچ فهمیدی؟

عشق من به تو یک بازی یک نفره بود که تو از سر لجبازی که هیچ به سن و سالت نمی آمد ۲ یا۳ نفره اش کردی و این دیگر بازی نبود کثافتی بود که با زبان بی زبانی حالیم کردی اگر تو را می خواهم آن را هم باید بخواهم و...

و من میان این آتش بازی دلخراش تو روی شیشه های شکسته راه رفتم با سری از تاج تیغ میان آتشی که با تو به پا کرده بودم و ...

روی تیغ و شیشه با تاجی از خار و میان آتش و پوشت انداختن هر روزه می توانستم تحمل کنم   ولی تقسیم دلبستگی آنچنان عمیق را  با تمام آتش بازیهایش و سوختنش را با هم بازی دوم و سوم و شراکتی تو بگو چگونه تن می دادم باورش امروز برای خودم هم دشوار است و...

و امروز با خود خودم نجوا می کنم ، نه کلنجار می روم ، دعوا می کنم ... آتنا چند بار راه را به اشتباه رفتی؟ چند بار فرو رفتی و چند بار قلبت را کف دستت گذاشتی و تا ته خط دویدی ...چند بار سوختی و حتی بوی سوختنت مشام هیچ کس را نیازرد توی خودت تهی شدی و دل خوشی هایت را به خط و ربطی از او و غالب اوقات به ناز و کرشمهای که خودت هرگز نداشته ای به جان و دل خریدی با هر سازش رقصیدی اگر چه رقص نمی دانستی با هر اخمی دلت هزار بار لرزید که نکند برود و تنهاتر شوی با هر بی خبری نیمه عمر شدی و با هر بار رفتنش تکه ای از دلت را کند و با خود برد که برد ...

و عشق توی سرنوشت من نبود حتی یک نفره بازی کردنش مثال زندگی که همه تکنفره می بازیم...

ولی اونی که باخت من نبودم...  انتهای قصه همین بود تو مات شدی !!!!

 

 


 

KHODAEI