
نور ضعیفی از پشت پنجره ای با شیشه مشمایی روی تله های خاک و آجر افتاده بود. صدای زوزه سگهای ولگرد از فاصله ای نه چندان دور به گوش می رسید. پشت این پنجره نیمه ساختهء متروک، نمایش یک زندگی بی نهایت ساده با خلوتی گنگ بود.
هر شب صدای زمزمه ای آرام، سایه مردی با سه تاری دردست و آوایی که خاموش ترین فریادها بود، پرده یک نمایشنامه بی کلام در این گذر کم عبورشده بود. با لهجه ای غریب زمزمه می کرد و صدای سوزناک سه تارش حرفهایی از مهاجرتی غریبانه داشت با دلتنگی های عاشقانه پدری جوان برای دخترکی کوچک از جنس قناعت و فقر.عکس کوچک دخترک زیبایی روی دیوار آجری، درست بالای پتو و بالش و چراغ خوراک پزی تنها تیمار خوار روزهای بی پایان بود.
آن روز زیر تیغ برندهء آفتاب، که خورشید بی رحمانه تازیانه بر تن خسته اش می نواخت و عرق ِ پیشانی اش روی پیراهنش می چکید، جوانی در حال گذر، از شیشه اتومبیلش دست بیرون آورد و ضربه ای محکم به پشت گردن او نواخت و انعکاس قهقههء سرخوشی ... کاش برای حتی یک لحظه کوتاه، به عقب بر می گشت، نمایی از آن عکس و تنهایی آن مرد را در شبهای بلند و بی انتهای تابستان و سرمای سوزنده زمستان می دید. بیل و کلنگی که در دست داشت به زمین افتاد، لحظه ای مات و مبهوت از پشت سر نگاهشان کرد و صدای قهقهه خنده هایشان را خوب شنید. شاید چهره دختر معصومی که با لباسهای کهنه و پاره، روی زمین خاکی پا برهنه راه می رفت و یک لنگه جوراب پاره، تنها زیور موهای سیاه و ژولیده اش بود پاهایش را به حرکت واداشت و لبهایش را به سکوت. شاید هر روز و هر ساعت صورت خندان فرشته کوچکی با تنها اسباب بازی ای که همیشه در بغل داشت- یک عروسک پارچه ای، ساخت دستهای خشکیده مادر- چشمهایش را به روی نگاه های نامهربان و گوشهایش را به صدای تمسخرها وناسزاها بسته بود.
و هنوز چه روزها که با دست شکسته خاک می کشد و شبها با تن رنجور ازیک بیماری ِ بی پرستار، آرام آرام می نوازد. و هر شب، تداعی محنتها و غصه ها و حسرتهایی که روز را با آنها شب می کند وشب با آنها سر به خواب می سپارد با صدای محزون تارش، من را به خواب می برد. |